به نام خداشوخي خطرناكيكي بود يكي نبوددر جنگل بزرگي گروهي از ميمونها در كنار هم روي درختان جنگلي زندگي مي كردند.بچه هاي ميمونها در مدرسه ي جنگل درس مي خواندند. مدرسه ي آنها روي درخت ساخته شده بود. بچه ميمونها يك روز در ميان به مدرسه مي رفتند. معلم آنها ميمون پير و دانايي بود كه همه او را آقا مانكي صدا مي زدند. آقا مانكي يك روز به بچه ها درس مي داد و يك روز هم آنها را آزاد مي گذاشت تا در جنگل بگردند و در باره ي چيزهايي كه آموخته اند ، تحقيق كنند. بچه ها به همين خاطر آقامانكي را خيلي دوست داشتند و در جنگل به دنبال كشف چيزهاي تازه راه مي افتادند و هرچه پيدا مي كردند، به كلاس مي آوردند و به بقيه هم نشان مي دادند و به اين ترتيب اطلاعات زيادي درباره ي گياهان و جانوران و آب و هواي محل زندگيشان به دست مي آوردند. يك روز آقا مانكي از بچه ها خواست كه به سراغ درختان نارگيل بروند تا هم نارگيل جمع كنند و هم با شكل درخت و اندازه ي آن آشنا شوند و ببينند بعد ازخوردن نارگيل ، با پوست ميوه ي آن چه چيزهايي مي توان درست كرد.فرداي آن روز بچه ميمونهاي شاد و بازيگوش به طرف درختهاي بلند نارگيل به راه افتادند . آنها به گروههاي سه نفره تقسيم شدند و كارشان را شروع كردند. سه تا از بچه ها كه اسم آنهازي زي ، جاك جاك و موكي بود ، به سراغ بلندترين درخت رفتند . زي زي خيلي شيطان بود و دوست داشت سر به سر دوستانش بگذارد و آنها را غافلگير كند. موكي هم دست كمي از او نداشت و در شيطنت هاي زي زي ، شركت مي كرد. اما جاك جاك آرام و باادب و درسخوان بود. آنها كارشان را اينطور تقسيم كردند كه موكي و زي زي بالاي درخت بروند و نارگيل بچينند و جاك جاك نارگيلها را جمع كند و در سبد بريزد . زي زي همينكه بالاي درخت رسيد و جاك جا
برچسب:
نویسنده: مینا شریعتی
تاريخ: يکشنبه
6 اسفند
1402 ساعت: 16:06